سفارش تبلیغ
صبا ویژن






















وقایع اتفاقیه!!!

وبلاگ کوچولوی ما با عکس های جدید به روز شد. قابل توجه زینب سادات عزیز!

قدم رنجه بفرمایین: سومین عضو خانواده!

فعلن همین!


نوشته شده در پنج شنبه 89/12/5ساعت 8:28 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

توی یه روز بارونی که از محل کار هم مرخصی گرفتیمؤدب، پسرک رو با هزار ترفند بعد از این که فکّت از یک ساعت لالایی خوندن به صدا افتاده خسته کننده خوابوندی و به امید این که حداقل به اندازه ی همون لالایی خوندن بخوابه، رفتی سراغ کارهای خونه. بعد از چند دقیقه صدایی شبیه یک ناله ی کوتاه از اتاق میاد؛ و تو چون دستت بنده تا میای خودتو برسونی صدا قطع شده و هیچ صدای دیگه ای هم نمیاد. دوباره مشغول کارهات می شی و بعد از حدود دو دقیقه یهو دلشوره به جونت می افته که نکنه ...ترسیدم . سریع خودتو می رسونی به اتاق. گوشه ی ملافه ای که واسه گرم تر شدن روی سرتاسر تخت پسر انداختی رو کنار می زنی و به آرومی نگاه می کنی که ببینی در چه وضعه. نمی بینیش! روی بالشش نیست. کمی اون طرف تر، باز هم نیست. فکر می کنی که چون اتاق رو واسه خوابیدنش در حد تیم ملی تاریک کردی چشمات درست نمی بینه! دوباره چشماتو به هم می زنی؛وااااای نه؛ هیچ چیزی نیست! نه سر، نه دست، نه پا! نگرانش می شی! ملافه رو بیشتر کنار می زنی؛ باز هم هیچی نیست! یهو توی گوشه ی تخت همون جایی که کنار تخت ایستادی احساس می کنی چیزی تکون خورد! توی اون تاریکی خوب که خیره می شی؛ یه جفت چشم سیاه کوچولو می بینی که از کناره ی تخت گرد شده و بهت زل زده.مؤدب و حالا وقتی از اون تو، می بینه داری نیگاش می کنی، یه لبخند ملیح هم تحویلت می ده. نگو که شازده از اول بیدار بوده و در حالی که حدود 40 سانت از بالشش رفته پایین تر، کله رو چسبونده به لبه ی تخت و داشته از این گوشه تو رو می دیده و... ! حالا تصور کنین حال اون لحظه ی بنده را !!!مشکوکمخیلی خنده‌دار

یکی شبیه همون حالت هاست!


نوشته شده در دوشنبه 89/11/11ساعت 9:27 صبح توسط بانو نظرات ( ) |


Design By : Pichak