وقايع اتفاقيه!!!
دانش، ميراثي ارجمند و نعمتي عام وگسترده است . [امام علي عليه السلام]
   1   2      >

نويسنده: بانو دوشنبه 7/5/1387 ساعت 2:16 صبح

سلام.


امروز مثل هر روز رفتم به محل کار و تا حدود ساعت 10 همه چيز به خير و خوبي مي گذشت که... :


روي نمابر اتاقمون ابلاغ انتقال مسؤول امور مالي اداره به يک مرکز ديگه رسيد! خيلي عجيب و باور نکردني بود. آخه در هر جا به جايي اي (البته اين مورد رو اگر بگم عزل بهتره! آخه ايشون رو به سمت مسؤول امور مالي يک مرکز کوچک تر که از نظر تشکيلات سازماني چند رده پايين تر از اداره ي ماست منصوب کردن.) حداقل با رييس اداره مشورت مي شه که يا او راضيه؛ يا اين که اگر تصميم قطعي از بالا باشه، راضيش مي کنن! به هر حال از قبل باخبره! اما اين جا به جايي امروزِ اين بنده خدا رو هيچ کس اطلاعي نداشت و همه متعجب شده بودن. حالا جريانات حاشيه ايش بمانَد. اما چيزي که از اون وقت فکرم رو مشغول کرده، اينه که چقدر بعضي از ما انسان ها ضعيفيم. وقتي ميز بزرگتري بهمون دادن، ميز کوچيکه رو فراموش مي کنيم و منتظر ميز بزرگتريم! حتي اگه مستحقش نباشيم.  
                      
                       کاش چيزي شبيه اين گل از ما بر روي ميزهامون بمونه...
نمي دونم چرا يادمون مي ره که ما حتي عُمرمون هم محدوده و بالاخره دير يا زود رفتني هستيم؛ اين سمت و منصب ها که ديگه جاي خود داره. کاش کمي به خودمون بيايم. هيچ کس هيچ وقت تمام عمرش مسؤول نمونده؛ اما يک چيز هميشه از هرکسي که هرجايي اومده و رفته، باقي مونده و اون کارنامه ي عملشه و نام نيک و خداي نکرده بد. حالا که هيچ چيز جز همين پايدار نيست، بهتره هرجا که قرار مي گيريم، اول متوجه ي همين باشيم. إن شاءالله.
(جمله ي روي عکس ر وبخونيد!!!)



نويسنده: بانو جمعه 21/4/1387 ساعت 5:53 عصر

سلام.


چند روز قبل يک کلاس با عنوان «زندگي شاد» براي همکاران سازمان ما برگزار شد. استاد اين کلاس يک متخصص روان شناسي بود. حالا بمانَد که همين استاد، رئيس اداره ي بنده هم هستن و قرار بود اين کلاس در محل اداره ي ما برگزار بشه؛ اما عوامل بيگانه (عده اي از کله گنده هاي سازمان) محل برگزاري را به محل کار خودشون منتقل کردن؛ اما خب بنده به هرحال سختي رفت و آمد به اونجا در گرما رو به جان خريدم تا بتونم از کلاس اون استاد بزرگوار استفاده کنم.
در طول کلاس نکات زيادي رو گفتن که واقعاً در رسيدن به موفقيت و شاد زيستن موثر بود. اما يکي از نکات جالبي که خيلي به دلم نشست اين بود که مي گفتن ريشه ي اغلب مشکلاتي که نمي گذاره ما احساس شادي و خوشبختي کنيم، در عدم ارتباط با اطرافيان به خصوص خانواده ست. اگر صله ي رحم رو که اين قدر در دين هم توصيه شده، جدي بگيريم و بهش اهميت بديم، هم به جهت اون احساس خوبي که پيدا مي کنيم روحيه مون شادتر مي شه و هم در ارتباط با اطرافيان به خيلي از راه هايي که داريم اشتباه مي ريم پي مي بريم و هم اين که پيشگيري مي کنيم از خطاهاي ناخواسته ي بعدي که تا حالا بهشون دقت نداشتيم.
وقتي خوب به اين نکته فکر کردم ديدم انصافاً خيلي از مشکلاتمون ناخودآگاه از همين طريق حل مي شه. يعني بدون اين که بدونيم با استفاده از شنيده هامون از ديگران و اتفاقاتي که اون ها به عنوان خاطره برامون نقل کردن، راه صحيح رو از غلط تشخيص داديم و نگذاشتيم که بادهاي وحشي قايق کوچيک زندگي مون رو غرق کنن.
خدا کنه جمع صميمي خانواده هامون هميشه همين طور صميمي باشه و مأمن خوبي براي درددل و گفت و گو.
خدا اون استاد بزرگوار رو هم سالم حفظ کنه، ان شاءالله.


***


پي نوشت:
- اين روزها اميرکبير بالاجبار عازم سفري 10 روزه شدن و ... . (بقيه ي قصه روضه است که ديگه گفتن نداره!)
دعامون کنين.



نويسنده: بانو يکشنبه 2/4/1387 ساعت 1:14 صبح

سلام.


امشب، از اون شب هاييه که دلم گرفته اما نمي دونم چرا؟! شايد شرايط نگران کننده ي عزيزي... نمي دونم!
اومدم که اين جا مطلبي بنويسم، اما ديدم چيزي نمي تونم بنويسم.
داشتم منصرف مي شدم که لينکي از طرف يکي از ادليست هاي ياهومسنجر رسيد.
اين تصوير زيبا و آرامش بخش و چه به موقع و مناسب!


 و مگر جز تو کسي هست که بتواند آرامم کند...؟؟؟


***


پي نوشت:
- يکي از عزيزانم مبارزه با بيماري اي رو آغاز کرده. ملتمس دعاي خيرتون هستم براي شفاشون.



نويسنده: اميرکبير چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 1:48 صبح

سلام.


1- به نظر شما چرا مي گن وبلاگ رو به روز کنيد؟! در صورتي که ما و معمولاً غالب افراد، مطالبشون رو شب در وبلاگ مي گذارن!!! پس چرا نمي گن به شب کنيد؟!!! شايد مي خوان بچه هايي مثل محمدحنيف(حالا محمد حنيف کيه؟ بماند!) شب نيان سراغ کامپيوتر چون صبح بايد برن مدرسه.


2- بالاخره تيم پيروزي بُرد يا باخت؟! اگه بُرد اولاً چي رو بُرد؟! اجازه گرفته بود يا بي اجازه بُرد؟! اما اگه بُرد چرا سرمربي تنهايي افتاده به ايران گردي؟؟؟ 


3- انفجار حسينيه ي سيدالشهدا-عليه السلام- شيراز انفجار بمب بود يا زودپز منزل مامان اميد،‏همسايه ي کانون؟!! اگر بمب بود چرامسوولين عزيزي که گفته بودن کپسول گاز ترکيده، نبايد حداقل زحمت يک عذرخواهي کوچيک از کانون و اعضاش رو به خودشون مي دادن؟! پس حالا که اين اتفاق (عذرخواهي) نيفتاده، حتماً اين افرادي که دستگير شدن، يک همسايه ي ديگه ي کانون بوده که از قضا کپسول ساخت انگليسش مي ترکه!!


4- چرا مجلس هشتم که اومد، هفتم رفت؟! مگه 8 و 7 با هم مشکلي دارن؟؟ پس چطور امسال شده سال 87؟؟ شايد چون اول 8 اومده بعد 7. خب مجلس هم مي شد همين طور باشه! اول هشتمي ها بعد هفتمي ها. شايد اين عده اي که از مجلس هفتم موندن مي خوان تعادل حفظ بشه!!


کسي چه مي دونه؟!!


الله اعلم.



نويسنده: بانو پنجشنبه 19/2/1387 ساعت 7:50 صبح

سلام.


بعد از يک وقفه ي طولاني، که دلايلش زياده و الان فرصتي نيست که بگم؛ سلام!


فقط يه مدت ذهنم درگير حادثه ي انفجار حسينيه ي سيدالشهدا-عليه السلام- بود و حاشيه هاي اون و جرياناتي که همه کم و بيش در جريانند و مي دونستم که اگه بخوام بنويسم فقط از اونها مي نويسم. از شهداي تازه که دوباره حال و هواي شهادت رو تو اين ديار زنده کردن. بي تعارف بگم که رابطه ام با شهداي جنگ خيلي رابطه ي تنگاتنگي نبوده و نيست و نمي تونستم خوب درکشون کنم متاسفانه. اما حالا... شهادت اين شهيدان تازه... هيچي نگم بهتره. چون اين ها رو هم نمي تونم درک کنم. جرياناتشون خيلي عجيب و غريبه. خيلي.


(مي بينين؟ نمي تونم از اونها ننويسم!!!)


و علت اصلي بعد، خدمت گزاري ويژه به مردم خوب اين دياره که 10 روزيه توفيقش از صبح تا 7 بعداز ظهر نصيبم شده و خب فرصتم طبيعتاً خيلي کم شده. اين خدمت ويژه (نپرسين چيه؟ چون گفتن نگيم!!!! ) متأسفانه موقتيه و نهايتاً آخر هفته ي ديگه تعطيل مي شه.


به هر حال الان هم که تصميم به نوشتن گرفتم از خوشحالي و شادي اعلام تاييد خبر بمب گذاري در حسينيه است. دلم مي خواد امروز شيريني پخش کنم. به قول سيد رهپويان: خون شهيد راه خودش رو باز مي کنه.


اما خون اين شهدامون (يکي نيست بگه آخه تو چه جوري اين شهدا رو  يا در واقع خودت رو به اون شهدا منتسب مي کني؟؟؟ تو کجا و اونها...؟؟؟؟!!!) نه تنها راه خودش رو باز کرد بلکه به استناد حرف هاي وزير محترم کشور، از خرابکاري هاي ديگه اي که معلوم نبود اونها چقدر خسارت بار مي بود، جلوگيري کرد. و الان فقط به فکر خانواده هاي اونها هستم. ما که نه عزيزيمون توي اون جريان بوده و نه خودمون در صحنه و نه حتي عضو کانونيم، اين مدت خونين دل شديم از اين حرف و حديث ها و داغ به دلمون شد. نمي دونم اونها چه کشيدن؟...


اما مبارک باشه. صبوري همه به خصوص سيد رهپويان نتيجه داد. مبارک باشه ان شاءالله. اجر صبوري اونها که زينب وار صبر کردند با امام حسين-عليه السلام-. مبارک باشه! (دلم مي خواد اينو تکرار کنم!!!)


صوت کامل سخنراني وزير کشور درباره ي بمب گذاري در جمع خانواده ي شهدا و جانبازان شيراز



نويسنده: بانو سه‏شنبه 20/1/1387 ساعت 1:37 صبح

سلام.


به قول بعضي ها، سال نوي کهنه تون مبارک!
اون قدر حرف و نکته و خاطره از ايام تعطيلات (البته براي بنده نيمه تعطيلات!) داشتم که وقتي به فکر نوشتنشون مي افتادم، وحشت مي کردم و از سر تنبلي و بي حالي -که از خصيصه هاي اين فصل اين شهره!!!- سراغ وبلاگ نمي اومدم. البته خب دلايل ديگه اي هم مزيد علت شد و بهانه اي براي گول ماليدن(!!!) سر خودم! به هر حال بمانَد!
نوروزهاي خانواده ي بزرگ ما معمولا قابل پيش بيني نيست. البته بالاخره هرکس براي خودش برنامه اي داره و ما هم براي خودمون خواب هايي ديده بوديم! اما چون از مدتي قبل عزيزي پيشنهاد سفر دسته جمعي (به همراه خاله ها و دايي ها) رو داده بودن، به اون هم فکر کرده بوديم و تقريبا مهياي سفر هم شده بوديم. الحمدلله سفر هم با تقريبا نصف+1 افرادي که دلمون مي خواست با هم باشيم جور شد و به لطف امام رضا-عليه السلام- به زيارت ختم شد. الحمدلله.                              


 سايه ي مرغ سعادت به روي سرم کشيده...


اما تنها چيزي که همه رو بارها ناراحت کرد، جاي خالي و مشهود باباي عزيز ما بود. هرچند مي دونم او با شادي ما شاد و از غصه ي ما دلگير مي شه؛ مثل هميشه...
و اولين سال تحويل ما بدون بابا...
سراي خاکي مرد ميدان مردم داري و ره پوي راه امام سالاري


به همين زودي روزي مياد که از ما هم جز يک سنگ و عکس چيزي نمونده... کاش اون روز ما رو هم به نيکي ياد کنند.


پس با هم باشيم؛ تا هستيم...



نويسنده: اميرکبير شنبه 25/12/1386 ساعت 12:38 صبح

سلام.
امروز هم دوباره يک راي گيري ديگه و دوباره صحنه هايي جالب.
من هم به اتفاق حاج خانم رفتيم و در صف ايستاديم تا نوبتمون شد. آقايي همون اول نشسته بود و کد ملي ها رو مي نوشت. يک لحظه توجهم جلب شد: دست چپ مصنوعي بود و دست راست هم که با آن به راحتي مي نوشت فقط 2 انگشت تا نيمه داشت!!!


جالب بود که در انگشت هاي دست مصنوعي 3 انگشتر عقيق هم به چشم مي خورد.
با حاج خانم صحبت مي کرديم که اگه همين جانبازان هميشه در عرصه هاي مختلف حضور نداشتند، حالا نه اميرکبيري بود و نه حاج خانمي!
خوش به حال کساني که هميشه وظيفه شون رو درست تشخيص مي دن و بعد از تشخيص هم خوب عمل مي کنند.


 


دوباره همه راي داديم.



نويسنده: بانو دوشنبه 20/12/1386 ساعت 3:33 عصر

سلام.
امروز دويستمين سالگرد تولد اميرکبير از نوع حقيقيش بود!!!
همين موضوع ديشب باعث شد تا بنده و اميرکبير مقداري مزاح کنيم و خستگي خريد (بخونيد خيابون گردي! چون خيلي از چيزهايي که در ليست خريدمون (باز هم بخونيد ليست سياه) بود پيدا نکرديم!) فراموشمون بشه.
اما خُب بنده به فکر يه کار جالب بودم که متاسفانه به جهت شلوغي کارهاي پايان سال در محل کارم نشد که اون فکر بکر رو اجرا کنم! منتظر خوندن اون ايده نباشيد چون نگه داشتم براي مناسبت هاي بعد!
به هرحال حداقل کاري که به ذهنم رسيد اين بود که براي جناب اميرِکبير پيامکي بفرستم. اول تصميم گرفتم طنز باشه؛ اما بعد، از اون جايي که بنده هميشه و همه جا دنبال کار فرهنگي ام(!!!) تصميمم عوض شد و پيامکي با اين مضمون براي ايشون و تعدادي از نزديکاني که اين وبلاگ رو مي بينن فرستادم:
« 200 سال پيش در چنين روزي اميرکبير متولد شد. ميلادش را به پاس مبارزات سرسختانه اش در برابر فرقه اي انحرافي پاس مي داريم. چنين همتي نصيب ما باد!»
خُب، بعضي ها که زياد به بنده لطف دارن هم جواب هاي جالبي فرستادن که بمانَد.
حرف اصلي رو در همون پيامک گفتم. همچنين مي خواستم بگم که فراموش نکرديم! همين!


                                                            



راستي مي بينيد که قالب وبلاگمون به هم ريخته. اگر کسي راهي به ذهنش مي رسه ممنون مي شيم!!!



نويسنده: اميرکبير سه‏شنبه 23/11/1386 ساعت 11:0 عصر

سلام.
اول بگم که چون هم من و هم حاج خانم دوست داشتيم بنويسيم؛ اين پست دوتاييه!!!
بالاخره طلسم زيارت امسالمون شکسته شد و عازم مشهدالرضا-عليه السلام- شديم. گرچه تازيانه هاي سرما(!) بر صورتمون مي زد؛ اما گرماي وجود امام-عليه السلام- دلهامون رو بيشتر از هر زماني گرم مي کرد. اين که امام-عليه السلام-  اين کلاغ هاي روسياه رو چرا طلبيد، خودم هم نمي دونم. اما چيزي که بيشتر از همه برامون جالب بود اين بود که بعد از يک بار وداع، دوباره خواند و برگشتيم و در يک روز باقي مونده احساس کرديم دوباره به زيارت جديدي داريم مي ريم. جريانش طلبتون! شاکريم و دست به دعا که دوباره بخواندمان.
                                                                                                                                                            (اميرکبير)

             

فاخلع نعليک... 

سلام.
غيبتمون به چند دليل طولاني شد: اسباب کشي به عمارت جديد!، وصل نبودن تلفن در اون جا، درگير بودن به درس و مسائل متفرقه ي زيادي که بعضي وقت ها بيش از حد مي شه و بعد هم بهترين و مهم ترين اون ها: مشرف شدن به پاي بوسي امام الرئوف-عليه السلام-.
مدتي بود که دلمون بدجوري هوايي شده بود اما وقتي تصميم گرفتيم و برنامه ي مرخصي هامون هماهنگ شد، بليط گير نميومد. به هرحال خودمون رو به زور در جمع زائراش جا کرديم و عازم شديم. جاي همه خالي. اگر لايق بوده باشيم نايب الزياره بوديم.

اما اين مسافرت خيلي چسبيد. چون فقط به نيت زيارت رفته بوديم و جز يک بار خريد تعدادي سوغاتي براي چشم به راهان، فقط حرم مي رفتيم و بس. سعادت ديگه اي هم که نصيبمون شد ديدن عزيزاني بود که مدت ها بود در انتظار ديدارشون بوديم و خدا قسمت کرد و در حرم زيارتشون کرديم. به هرحال بحمدلله و المنه سفر خوب و پرباري بود. خدا قسمت همه ي آرزومندانش کنه؛ ان شاءالله.

                                                                                                                    (حاج خانم)


نويسنده: بانو دوشنبه 8/11/1386 ساعت 11:0 عصر

سلام.


بنده دوباره ديروز امتحان داشتم. امتحاني که به خاطر برف دو هفته پيش به تعويق افتاده بود. هم زمان با اين درس امتحان چند درس ديگه هم برگزار مي شد. اما تعداد دانشجوهايي که قرار بود در يک زمان امتحان بدن خيلي زياد بود. درس زبان عمومي در خيلي از مراکز ديگه ي دانشگاه که کمبود جا داشتن، دو روز قبل جداگانه برگزار شده بود. اما مرکز ما دو ساختمان داره؛ يکي قديمي و ديگري جديد. ساختمان قديمي که يک سالن بزرگ اجتماعات داره و ساختمان جديد هم دو سالن در دو طبقه و خب تعداد زيادي هم کلاس که براي برگزاري آزمون ها استفاده مي شه. به هرحال تا به حال اين همه دانشجو با هم امتحان نداده بودن.


مسوول آموزش مرکز ما بنده خدايي هستن که نهايتاً 35 ساله به نظر ميان. از شماره هاي مرتب و پاسخ نامه هاي آماده و چينش دقيق صندلي ها و بچه ها –به طوري که دو نفري که قراره در يک آزمون شرکت کنن کنار هم نمي شينن- که بگذريم، ورود بچه ها به سالن ها- که ديروز بسيار ديدني بود!!!-، کنترل تصادفي تعدادي از کارت ها و برگه هاي انتخاب واحد، تقسيم سوالات و... همه رو به تنهايي خود ايشون انجام مي دن. مثلاً ديروز حدود 10 نمونه سوال مختلف بايد بين دانشجوها تقسيم مي شد. حتي گاهي از يک درس سه نمونه سوال براي سه رشته طرح مي شه که تقسيمش به مراتب دقت بيشتري مي طلبه. ايشون خودشون سوالات رو به تعداد به مراقبين تحويل مي دادن با ذکر شماره ي دانشجوي اول و آخري که اون سوال رو بايد دريافت مي کرد. تعدادي رو هم در نهايت خودشون تقسيم مي کردن. به همه ي اين ها اضافه کنين تعيين محل استقرار بچه هايي که به دلايل مختلف شماره صندلي و پاسخ نامه براشون صادر نشده بود. ايشون حتي وقتي مي ديدن کسي برگه ي پيش نويس نداره خودشون بهشون مي رسوندن. ديروز اون قدر فعاليت کرده بودن که توي اون سرمايي که سوز وحشتناکي هم مي آمد، ديديم پالتوشون رو درآوردن! قبل از شروع هم هميشه تعداد سوالات هر درس و رشته با مدت زمان و تذکراتي که خيلي تکراريه و مطمئنم حتي در بقيه ي مراکز همين دانشگاه هم گفته نمي شه، توسط ايشون اعلام مي شه. مرجع حل تمام مشکلات دانشجوها و مراقبين هم خودشون هستن. نکته ي جالب ديگه اين که خيلي ها رو به اسم مي شناسن. خود بنده شايد در تمام اين مدت 3 يا 4 بار به جهت مسائل اداري مزاحمشون شدم؛ اما ديروز متوجه شدم که اسم بنده رو به خاطر دارن. قبل از شروع امتحان در همين فکرها بودم که وقتي اومدن برگه ي سوالات رو کنار صندلي بنده بذارن، آروم گفتن: «از نفس افتادم.» کلّي دلم به حالشون سوخت. اما با تمام اين خستگي ها و دوندگي ها، آرامشي خاص به همراه لبخندي هميشه در چهره شون هست. خدا حفظشون کنه.


اما غرض از اين همه تفصيل، اولاً اداي حق مطلب بود؛ و ثانياً اين که اگر همه ي ما در کارهايي که بهمون سپردن، همين قدر مثل ايشون دقيق باشيم و موظف به رعايت تمامي جوانب کار، نمي گم تمام مشکلات؛ اما قطعاً خيلي از مسائلي که هر روزه گريبان گير همه مون هست، از بين مي ره؛ ان شاءالله. اين موضوع رو اول به خودم متذکر مي شم.



نويسنده: بانو پنجشنبه 27/10/1386 ساعت 10:1 صبح

اين روزها همه جا بوي عزاداري و محرمه؛ اما در محل کار بنده، دو روزيه که يه غم ديگه هم روي دل دوستان سنگيني مي کنه.
دو روز پيش يه بچه ي 4.5 ساله ي معصوم که تنها فرزند يکي از همکارها بود تنها در عرض 3 روز تب و بيماري فوت کرد...!!!
«ماني» چند ماهي بود که تقريباً هر روز با ما يکي دو ساعتي زندگي مي کرد. يادش به خير! پشت کامپيوتر پدرش مي نشست و يه بازي مي کرد که پلنگ صورتي قهرمان جريانات بود و با اين که ما توي يک اتاق ديگه بوديم، اما از همون جا گزارش مي داد که الان چه اتفاقي داره مي افته! هرکس رو که مي ديد بعد از سلام و احوالپرسي بالاخره سر صحبت رو با او باز مي کرد و چقدر شيرين زبون... .
ماني
جالبه که پدرش جمله اي رو زده کنار ميزش: « ...اين جهان، جهان تغيير است نه تقدير»؛ اما نمي دونم حالا با اين تقدير الهي چکار مي کنه...؟؟؟
خدا به پدر و مادرش صبر زينبي-سلام الله عليها- بده، ان شاءالله.


 



نويسنده: اميرکبير شنبه 22/10/1386 ساعت 5:6 عصر

 روز جمعه و دهه ي محرم و نزول رحمت الهي...
غم سنگين ايام شهادت سالار شهيدان و اندوه فراق ارباب و مولاي زمانمون...
اين روزها هم همه جا برف و بارون، حرف اول رو مي زنه! و ما هم روز تعطيل رو که با رفتن به مجلس روضه ي امام حسين-عليه السلام- بيمه کرده بوديم؛ غنيمت شمرديم براي درست کردن آدم برفي!
...
اما آدم برفي مون هم عزادار بود و شال سياه عزا به گردن داشت...


آدم برفي عزادار


نويسنده: بانو دوشنبه 17/10/1386 ساعت 1:19 صبح

سلام.


بالاخره امروز بعد از مدت ها انتظار برف روي اين شهر رو هم سفيد کرد و آبروي ما رو پيش بعضي از دوستان خريد!!! 
همين دو سه روز پيش بود که اسماي عزيز از برف و زيبايي هاش نوشته بود؛
با اميرکبير کلي حسرت خورديم که چرا امسال اين جا خبري از برف نيست.
الحمدلله امروز برف خوبي بود. هرچند هنوز هم خيلي زياد نيست، اما در حد يک آدم برفي کوچولو هست.


داشتم فکر مي کردم چه راحت خيلي چيزها با بارش اولين دونه هاي برف مياد. يادآوري خيلي از خاطرات، خيلي شادي ها و سرخوشي کردن ها، خيلي ... .
مثلاً همين امشب که کمتر از ساعتي رو در کنار خانواده (مامان، داداش و خواهرها) گذرونديم، برف بهانه ي خوبي شد براي کلي خنديدن همراه با هم. آره؛ قلب هاي يخ زده مون رو گاهي برف گرم مي کنه!
کاش اين نعمت ها و برکاتي که به همين راحتي با برف مياد، با آب شدن برف ها از بين نره و مثل آب برف که به عمق زمين مي ره و اون جا هم باعث برکته، در اعماق دل و قلبمون بمونه و باعث نزديکي هرچه بيشترمون بشه. ان شاءالله.


قلب هاي يخ زده مون رو گاهي برف گرم مي کنه!!!



نويسنده: اميرکبير چهارشنبه 12/10/1386 ساعت 9:47 عصر

سلام.


غدير امسال هم اومد و رفت...
غديري که در سالياني دور(!!!) به ميمنتش، آغاز زندگي مشترکمون رو به عيدي که پيامبر-صلي الله عليه و آله- از اون به عنوان بزرگ ترين عيد مسلمين ياد کردند، وصل کرديم تا حضرت علي-عليه السلام- حامي زندگي مون باشن؛ ان شاءالله.


 


اما امسال؛برکت جشن غديري که با مداحي يک محب واقعي حضرت-عليه السلام- که عشق به حضرت علي -عليه السلام- و شادماني عيد در تمام وجودشون نمايان بود و اين شادماني رو در ديگران هم به ظهور آوردند، با پيمان عقد اخوتي که بين حاضرين بسته شد، چند برابر بود. چون بنده سعادت اخوي شدن با يکي از اولاد پيامبر-صلي الله عليه و آله- و باجناق عزيز (!!!) که به اصرار، خودش رو قالب کرد(!!!) داشتم. بعد از جشن هم که به سيد (که ايشون هم به نوعي باجناق اند!) گير داديم براي عيدي و شيريني و ... . و بالاخره هم گرفتيم!


دعا کنيد بتونيم همديگر رو در بندگي حق و نوکري بيشتر در محضر حضرتش-ارواحنا فداه- ياري کنيم. 
***


از همه ي خوانندگان وقايع اتفاقيه ي اين ملک کبير، استدعا دارد اين بنده ي حقير –اميرکبير- را به جهت غيبت طولاني در اين روزها که سخت درگير مسائل کم و بيش ناخواسته گشته، عفو نموده و به ديده ي اغماض درنگرند!



نويسنده: بانو جمعه 7/10/1386 ساعت 6:46 عصر

سلام.


امروز اولين روز امتحان هاي دانشگاه بود. جداي از اين که اين چند روز برنامه هاي عيد غدير، جناب اميرکبير و بقيه ي مسائل رو تا حدودي رها کرده بودم و درس هاي زيادي رو که در طول ترم نخونده بودم، مي خوندم، ديگه جمعه هم خونه رو رها کردن و سر جلسه رفتن خيلي حال گيري بود. اما کاريش نمي شد کرد. چون محل دانشگاه يک ساعت تا شهر فاصله داره و سرويس ها هم منظم و به موقع نميان که بشه برنامه رو تنظيم کرد؛ مجبور بودم براي امتحاني که ساعت 2 برگزار مي شد، 11 از خونه بيام بيرون. بالاخره رفتم و سرويس هم با 45 دقيقه تأخير حرکت کرد و رسيدم دانشگاه. توي بُرد، هرچي دنبال اسمم گشتم که شماره ي صندليم رو پيدا کنم، نبود. رفتم سراغ کارشناس رشته و با ناباوري متوجه شدم که چون سقف تعداد واحد رو رعايت نکردم، اين درسم رو حذف کردن!!!


اين که چرا همون روز نگفتن و يا چرا حتي بعداً اطلاع ندادن و ... بمانَد.


وقتي دست از پا درازتر برمي گشتم، دلم مي خواست جايي پيدا کنم و به اين همه بي لياقتي خودم هاي هاي گريه کنم. من بي معرفت، به خاطر همين امتحان و امتحان دو روز ديگه که اتفاقاً همين دو تا از درسهام حذف شدن، تمام کارهاي غدير رو رد کردم و در هيچ برنامه اي هيچ کمکي نکردم. بي سعادتي از اين بالاتر؟؟؟


اما خدا رو شکر، حضرت امير -عليه السلام- درس بزرگي بهم دادن؛ اين که سعادت خدمت به ساحت مقدس اون بزرگواران رو که معلوم نيست باز هم عمري باشه و پيش بياد، با بهانه هاي حتي منطقي دنيوي معاوضه نکنيم که هم دنيامون رو مي بازيم و هم آخرت رو.


الحمدلله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين و الائمه المعصومين.


 



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[7/5/1387- 2:16 ص] ميز کي بزرگ تره؟؟؟
[21/4/1387- 5:53 ع] خانواده
[2/4/1387- 1:14 ص] فقط براي رفع دلتنگي!
[8/3/1387- 1:48 ص] چند سوال از سرِ درد!
[19/2/1387- 7:50 ص] سلام!!!
[20/1/1387- 1:37 ص] نوروز پُر خاطره
[25/12/1386- 12:38 ص] جانبازان خستگي ناپذير
[20/12/1386- 3:33 ع] اميرکبير از نوع حقيقي!
[23/11/1386- 11:0 ع] مشهدالرضا-عليه السلام-
[8/11/1386- 11:0 ع] اگر همه اين طور بوديم...
[27/10/1386- 10:1 ص] ماني اي که نماند!
[22/10/1386- 5:6 ع] آدم برفي عزادار
[17/10/1386- 1:19 ص] برف گرم!
[12/10/1386- 9:47 ع] عقد اخوت
[7/10/1386- 6:46 ع] چه تذکر خوبي...
[همه عناوين(27)]


 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت



اوقات شرعي


تعداد کل بازديد
2761
تعداد بازديد امروز
2
تعداد بازديد ديروز
6

درباره خودم
وقايع اتفاقيه!!!
مدير وبلاگ : اميرکبير[9]
نويسندگان وبلاگ :
بانو
بانو (@)[18]


لوگوي خودم
وقايع اتفاقيه!!!



دوستان
داستان هاي کلبه ي کوچک ما


حضور و غياب
يــــاهـو




اشتراک

نام:

ايميل: